تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers ماه سلطان




























ماه سلطان

آنچه هستم

بالاخره سفر ناتمام به دستم رسيد. متوجه شده بودم كه فيلم سفر ناتمامي كه حسن فتحي ساخته بود و قبلا در موردش همينجا نوشته بودم رو ميشه از سروش سيما تهيه كرد. زنگ زدم با بعد كلي گشتن، فيلم رو سفارش دادم. البته اون چيزي كه از رسانه صدا و سيما پخش شده٬ به سه قسمت تقسيم شده٬ صحنه هاي ديدار بهناز جعفري با دختر بزرگ نادر از فيلم حذف شده و يه بخش هايي هم از هامي و كامي و آتش بدون دود سانسور شده.

از روزي كه فيلم به دستم رسيده تا حالا بارها ديدمش٬ شنيدمش و نوشتمش. من عاشق نادرم......

 عادت به کتابخوانی از همان کودکی که کتابخانه پرو پیمانی داشتیم٬ همراهم شده بود و کتابخانه دانشگاه اولین مامن من در دانشگاه بود. "آتش بدون دود" کتابی که با امضای خود نویسنده به کتابخانه دانشگاه اهدا شده بود٬ چنان شروع گیرایی داشت که کل ۷ جلد در مدت زمان کمی بلعیده شد.  بعد از آن بود که نادر خوانی ادامه یافت با یک عاشقانه آرام٬ چهل نامه کوتاه و بار دیگر و ...... و نادر شد خداوندگار نوشته های دنیای من و شد تنها ایدئولوژی قابل دفاع در زندگی من.

زندگی کردن را نیاموخته بودم. خوب بودن را همه متوقع بودند اما کشف کم و کیف چگونگی اش با خودم بود. نادر پلی بود برای لمس از نزدیک و عملی همه آنچه که ازخوبی تعریفش را شنیده بود. تعریفی که هم بوی وطن خودمان را داشت و هم عاری از باید و نباید های معمول روزگار بود. بوی نا نمیداد..... 

عشقم به عود نواختن از عشق نادر به این ساز سر به زیر آغاز شد. عشقم به سفالگری از سفالینه های خانه رویایی یک عاشقاه آرام جوانه زد و چنان رشد کرد که تمام فنون این رشته را آموختم و نمایشگاهی از کارهایم برگزار شد. عشقم به عکاسی از توصیف عکس های ندیده نادر از سرزمین ایران قوت گرفت و روایت دلنشین نادر چنان به جانم آمیخت که فنون این رشته را آموختم و عکاسی شد یکی از لذت های بی بدیل زندگی ام. از نادر یاد گرفتم که صبح زود قبل از بیداری خورشید میشود بیدار شد و از طلوع خورشید٬ از غوغای پرندگان در گرگ و میش قبل از سپیده غرق زندگی شد.

نادر پدری بود که دوست داشتم میداشتم ...... نادر استادی بود که دوست داشتم میداشتم و نداشتم.....

 حسابش را ندارم یک عاشقانه آرام را چند بار خریدم و به دوستی که مطمئن شدم قدر نوشته هایش را میداند هدیه دادم٬ بهمن جلالی و مریم زندی را به واسطه عکس هایی که در رکاب نادر گرفته اند دوست دارم و حالا مدت هاست که معیارم برای ورود آدم ها به حلقه تنگ زندگی خصوصی ام ٬ نادر است و کتاب هایش. نادر برای من تلالو واژگان غریب "استاد پدر مهربان" ی بود که "یاد دهد" ٬ شفیق باشد و دلسوزانه مواظب احوالت باشد.

حالا اگر گذارم به میدان بهمن بیفتد ـ همان کشتارگاه سابق ـ محال است یاد نادر و تلاش او برای تبدیل آن به خانه فرهنگی برای بچه های پائین شهر نباشم. و پارک لاله که قدم میزنم حس میکنم تمام درختان بید این پارک مجنون نادر بوده اند و قدم هایم جای قدم های او به زمین مینشینند. و موزه ملی که میروم(اولین دیدارم از موزه بعد از خواندن یک عاشقانه آرام و تعریف نادر از آنجا اتفاق افتاد ) یادش قدم به قدم با من است . حالا موزه گردی عادت قشنگ من است. اگر تمام موزه های این شهر را با جزئیاتش میشناسم به خاطر نادر است و سفارش نابش به شناختن هویتی که داریم . بسیاری از حس های نابی که دارم معجزه قلم اوست که اگر  در پناه نادر نبود شاید هیچ کاه غرق سنگ نوشته های هخامنشی نمیشدم٬ از لعاب خوب یک بشقابی سفالی به وجد نمی آمدم٬ عکس خوب را نمیشناختم ٬ هنر خوب را نمی آموختم و زندگی کردن به سمت خوبی را تجربه نمیکردم. جز نادر نمیشناسم کسی را که عملی آموزش دهد که چگونه میشود هفته ای پربار داشت و از لحظه لحظه زندگی لذت برد .....

ومن به خاطر تمام لحظه های خوب زندگی و تجربه ناب عمرم مدیون نادر و خوب بودنش خواهم ماند.....

 

دلم میخواد یه بخشی از فیلم سفر ناتمام رو هم این آخر بذارم. بخشی از صحبت های نادر ابراهیمی در مهد کودک فروغ هست در تابستان سال ۷۶. بارها همین یه تیکه رو دیدم و اشک ریختم......

".....رسم بر این است که وقتی میبینیم بعد از مرگ کسی برای او سالگرد برپا میکنند و کارهای نُمایشی میکنند و تقدیر و ستایش و این طور کارها٬ فوراْ بهانه میگیریم که چرا تا زنده بود کاری نکردیم. چرا این طور مرده پرست هستیم ٬ حتی میگوییم ما ملتی مرده پرست هستیم و از این قبیل حرف ها. این حرف ها فقط از روی دلسوزی ما سرچشمه میگیرد و بنیاد عقلایی و منطقی ندارد. ما همه میدانیم که وسط جمله کسی دست زدن کاری است نادرست. باید جمله تمام تمام بشود٬ نقطه بنشیند    ـ نقطه حسی را میگویم ـ  بعد٬ دست بزنیم

مرگ نقطه ای است بر پایان جمله زندگی.

این حالت از اون حسی سرچشمه میگیره که مبادا بره و ندونه که ما دوستش داشتیم. مبادا بره و متوجه نشه که ما :                 گر بخواهی دلم امروز بجو          ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم"

 

 

نادر عزیز یلند مرتبه باد جایگاه رفیعت در عرش الهی 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط محبوبه|

نمايشگاه كتاب رفتم خيلي شلوغ نبود و البته يه كتاب بيشتر نخريدم...... داستان هاي هانس كريستين اندرسن

 اما در مورد كارت عضويت كتابخونه خدمت انورتون عرض كنم اولين سالي كه نهاد كتابخانه هاي عمومي عضويت رايگان كتابخونه ها رو در نمياشگاه كتاب به بازديدكنندگان ارائه ميكرد اين مدلي بود كه كتابخونه اي رو كه عضويتشو ميخواستي اعلام ميكردي٬ همون جا مشخصات ميدادي كارت عضويت همون كتابخونه صادر ميشد. چند سال بعد مشخصات ميگرفتن و يه كارت اوليه در نمايشگاه صادر ميكردن كه بايد ميبردي كتابخونه ي مقصد كه كارت عضويت اصلي برات صادر شه . امسال يه جدول كتاب شناسي طراحي كردن٬اگر حلش كني و تحويل بدي يه كارت عضويت رايگان در كتابخانه ميدن اگر هم ندي كه يه كارت نيم بها ميدن. همين. بدون كارت شناسايي . البته من  سه تا از اين كارت ها گرفتم. يكي براي خودم. يكي عسل يكي هم مامانم.

شاد باشيد........

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط محبوبه|

فردا یکشنبه به احتمال بسیار زیاد حدود ساعت ۶ بعد از ظهر میرم نمایشگاه کتاب. آیا کسی هست که مرا یاری کند؟
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط محبوبه|

کم کم داره بوی کتاب نو میاد..... دو نکته رو خواستم بگم و رفع زحمت:

۱: اگر قصد رفتن به نمایشگاه کتاب رو دارید حتما از کارت ملی تون یه کپی داشته باشید و اصل کارت ملی هم همراهتون باشه تا بتونید در نهاد کتابخانه های عومی کشور عضو بشید و بتونید عضویت رایگان یه کتابخونه به دلخواه خودتون رو بگیرید. مخصوصا حالا که عضویت کتابخونه ها این همه سرسام آور گرون شده..... من الان مدت هاست که به همین روش عضو کتابخونه مرکزی هستم....

۲: شنیدید که مجوز حضور یه سری از انتشارات از جمله چشمه لغو شده؟ هر چند به شخصه هیچ علاقه ای به این انتشارات ندارم و هیچ وقت نتونستم از فروشگاه مرکزی اش توی خیابون کریمخان چیزی بخرم- از بس که فروشنده هاش از خود راضی اند و پر افاده-  اما برای علاقه مندان به این انتشارات و کتابهاش بگم که در مدت برپایی نمایشگاه کتاب در مصلی ٬ یه نمایشگاه کتاب کوچولو هم در محل همون انتشارات با همون تخفیف ها و همون مدل حضوری که در نمایشگاه میخواستن باشه٬ برپاست. جا نمونید....

بسیار دوستتان دارم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط محبوبه|

 بهشت زهرا كه ميريم٬ هميشه يكي از دسته گل هايي كه ميبريم٬ حتما براي نادر ابراهيميه... نميتونم بهشت زهرا برم و به نادر سر نزنم...... نميدونم قطعه هنرمندان بهشت زهرا رفتين يا نه؟ هميشه سر قبر فردين و خسرو شكيبايي شلوغه و باز هميشه فريدون مشيري٬ پرويز ياحقي٬ كاتوزيان، عمران صلاحي و خيلي هاي ديگه تنها و غريبند.

 از بد حادثه (البته از نظر من) خوابگاه ابدي خسرو شكيبايي دقيقا بالاي سر نادر ابراهيميه و اين مسئله هر دفعه منو كفري ميكنه. فكر كنيد كه سنگ آرامگاه نادر رو شستم٬ روش گلاب ريختم و دارم روي سنگ، دسته گل رنگي ميچينم و در همين احوالات كلي با نادر حرف ميزنم، يه موجود لاشعور مياد و با كفش هاي گِلي اش مي ايسته روي سنگ تازه شسته اي كه كسي هم كنارش نشسته و داره روش گل ميذاره. يا حتي يه دفعه يه خانومي ميگفت روي اين قبر پايينيه (قبر نادرو ميگفت) گل زياده بردارم بذار سر قبر شكيبايي. باور كنيد. ديگه لگد كردن سنگي كه غرق گل شده اقدامي عادي و طبيعي براي خيلي ها جلوه ميكنه.

نميتونم بفهمم اين مدل آدم ها ، چرا  ميان سر قبر خسرو شكيبايي. ميخوان بگن كه آدم هاي با فرهنگي هستن؟ ميخوان بگن كه آخي نازي خسرو جون٬ تو چه آدم خوبي بودي كه لايق گل دزدي هستي . حكايت عكس گرفتن با سنگ قبر رو كه اصلا نميفهمم ؟ خودشون ناراحت نميشن يكي با قبر عزيزشون همچنين كاري بكنه؟ خلاصه چهارشنبه اي كه گذشت رفته بودم بهشت زهرا و كلي اعصابم خورد شد.

بخدا ملت ِ داريم؟

 

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط محبوبه|

سازمان تربیتی،علمی و فرهنگی ملل متحد" یونسکو" ، روز 3 اردیبهشت برابر با 23 آوریل هر سال را به عنوان " روز جهانی کتاب و حق مؤلف " اعلام کرده است. تعیین یک روز تحت عنوان روز جهانی کتاب را نخستین اتحادیه بین المللی ناشران و دولت اسپانیا به بیست وهشتمین اجلاس کنفرانس عمومی یونسکو پیشنهاد کرد، سپس به پیشنهاد فدراسیون روسیه ، عنوان "حق مؤلف" نیز به آن افزوده شده و توسط اعضاء به تصویب رسید. دلیل انتخاب روز 3 اردیبهشت ریشه در مراسمی در کاتونیای اسپانیا دارد.در این روز فروشندگان با هر کتابی که می فروشند ، گل سرخی همراه می کنند.....

روز جهاني كتابتون مبارك باشه. ايشالا امسال كتاب هاي خوب و پر باري بخونيد و بخريد. بفرمايئيد چند ورق كتاب رو در سايت خود شهر كتاب بخونيد. توصيفات زيبايي داره اندر باب شهر كتاب مركزي تهران در خيابان شريعتي٬ بعد از تقاطع تخت طاووس٬ نبش كوچه كلاته. همون جايي كه من عاشقشم.

جمعه اي كه گذشت٬ اول ارديبهشت٬ روز بزرگداشت سعدي بود. همه فال حافظ ميگيرن٬ من فال سعدي. به نظر من سعدي بزرگترين معلم اخلاق اين سرزمينه. كشوري كه در پهنه خودش كلي طايفه اسم و رسم دار از كرد و لر و بلوچ و فارس و ترك و گيلك و.... داره٬ قطعا به معلمي احتياج داره كه آداب زندگي مسالمت آميز رو گاهي اوقات بهش گوشزد كنه و سعدي يكي از بزرگترين كارهاش همين بوده. و البته عاشقانه هاي غزلياتش هم يكي از ناب ترين هاست:

بيا كه در غم عشقت مشوشم بي تو                      بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشم بي تو

شب از فراق تو ميسوزم اي پري رخسار                 چو روز گردد گويي در آتشم بي تو

دمي تو شربت وصلم نداده اي جانا                        هميشه زهر فراقت همي چشم بي تو

اگر تو با من مسكين چنين كني جانا                      دو پايم از دو جهان نيز در كشم بي تو

پيام دادم و گفتم بيا خوشم ميدار                          پيام دادي و گفتي كه من خوشم بي تو

 

    ز خاك سعدي بيچاره بوي عشق مي آيد............

 

پي نوشت: از گذاشتن قرار هاي بازديدي از نمايشگاه كتاب استقبال به عمل خواهد آمد.

 

راستي٬ نارنجي پوش رو ديديم. الان به آشغالاي روي زمين به شدت حساس شدم. با بچه هاي كوچيك حتما بريد اين فيلم رو ببينيد. فيلم خوبي بود. به اندازه يه تذكر اخلاقي بزرگ لازمه هر چند وقت يكبار اين فيلم رو ديد.  

دوستتان دارم

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط محبوبه|

دوستاي گلم سلام . ببخشيد كه اين مدت نبودم٬‌ميخوندمتون ولي وقت نظر گذاشتن نداشتم. تازه ديروز تونستم كارها رو به يه ساموني برسونم و الان اينقدر وقت دارم كه بخشي از حرفامو بزنم. حسابي ممنون ازتون كه در اين مدت جوياي احوال من بوديد. دوستتون دارم حسابي.

- هانري كربن  رو ميشناسيد؟ جدا از اينكه اسم يكي از خيابون هاي اطراف پارك دانشجو به نام اين فيلسوف بزرگ نام گذاري شده٬ اولين بار توصيف زندگيشو از زبون يكي از استادام شنيدم. اينكه پزشك بوده و فلسفه ميدونه و فارسي و خيلي خوب حرف ميزده و شيعه شناس بوده و در دانشگاه تهران فلسفه درس ميداده و خيلي توصيفات ديگه. كتاب يك سال در ميان ايرانيان نوشته هانري كربن و ترجمه ذبيح‌اله منصوري رو يكي از دوستاي خوبم بهم امانت داده. كتاب كه شرح مختصري از زندگي و علت علاقه كربن به ايران و ماجراهاي سفرش به ايرانه٬ خيلي جالب بود. يه جور تاريخ نگاري ايران در زمان ناصرالدين شاه و مدل زندگي مردم٬ خيابون هاي تهران٬ وضعيت ظاهري شهر و آداب و رسوم مردم كشور بود:

"شهر تهران كنوني يك شهر بزرگ است كه در فلات مرتفع واقع شده..... اطراف شهر يك حصار٬ مانند حصار هايي كه پيرامون ساير شهرهاي ايران است كشيده شده و خندقي هم در پاي حصار وجود دارد و از دوازده دروازه وارد تهران مي‌شوند. دروازه هاي واقع در شمال و شرق عبارتند از دروازه بهجت آباد٬ دروازه دولت و دروازه شميران. در بين مشرق و جنوب دروازه هاي زير واقع شده اند: دوشان تپه، دورازه دولاب و دروازه مشهد. در بين جنوب و مغرب دروازه هاي زير قرار دارند: دروازه شاه عبدالعظيم، دروازه غار و دروازه نو، بين مغرب و شمال اين دروازه ها قرار گرفته اند: دروازه گمرك، دروازه قزوين و دروازه اسب دواني"

در توصيف ميهماني ها حتي به اين جزئيات توجه ميكند: ...... آنگاه انواع اغذيه را كه در درجه اول پلو و چلو است روي سفره ميگذارند و انواع خورش ها را نيز روي سفره جا ميدهند. پلو و چلو هر دو با برنج طبخ شده است. منتهي چلو چيزي جز برنج نيست اما پلو همراه با چيزهاي ديگري مخصوصا انواع سبزي ها توأم است. ديگر اينكه پلو را ميتوان به تنهايي خورد زيرا سبزي و گوشت دارد ولي براي خوردن چلو حتما بايد روي آن خورش ريخت.

خلاصه كه دست اين دوست گلم خيلي خيلي درد نكنه. هرچند ترجمه هاي ذبيح اله منصوري به نظرم واقعا رو مخه اما خود كتاب خيلي ارزشمنده. دوست دارم اگر توي بازار باشه حتما تهيه اش كنم.

- فيلم عكاس جنگ رو ديديد؟ فيلميه در مورد جيمز نچوي ٬ يكي از مطرح ترين عكاس هاي مستند اجتماعي كه براي آژانس عكس مگنوم هم عكس ميگيره٬ يه سرچ توي اينترنت بكنيد در مورد مگنونم و نچوي كلي عكس خوب ميبينيد. بهترين عكس هايي هم كه از انقلاب ايران ميتونيد ببينيد توي همين آژانس عكس مگنومه. كلا يكي از معتبر ترين آژانس هاي عكاسي دنيا اين آژانسه كه تقريبا ۱۰۰۰ تا عكاس توي كل دنيا بيشتر نداره٬ خوب اين همه حرف زدم كه بگم عكس هاي نچوي توي ايران به صورت يه كتاب چاپ شده٬ اينجا در موردش توي شرق نوشته، بخونيد و ببينيد كه حض وافي و كافي همين جاست.

- يكي از دوستان عكاسم داره بخشي از عكس هاش رو ميفروشه. لينك عكس ها نميتونم بذارم چون متاسفانه خيلي زود عكس ها توي اينترنت پخش ميشه.  نمونه كارهاي اين عكاس بزرگ رو اينجا ببينيد. مجموعه سفر و جاده و رو در سايتشون ببينيد كه بخشي از اين ها رو ميخواد بفروشه. اگر از دوستان كسي مشتري هست شماره ميدم تا با خود عكاس تماس بگيره و سفارش بده. قيمت هر عكس ۲۰۰ هزار تومنه و از هر عكس ۱۰ عدد فقط چاپ خواهد شد. در سه سايز عكس ها چاپ ميشن با ۳۰ و ۵۰و ۷۰ هزار تومن هزينه. يعني قيمت نهايي هر عكس بسته با سايز انتخابي شما ۲۳۰ و ۲۵۰ و ۲۷۰ خواهد بود.

- ديديد قمر آريان هم از دنيا رفت؟ امسال رو با نبود سيمين و جلال ذوالفنون شروع كرديم حالا قمر آريان هم متاسفانه به جمع رفتگان اضافه شد. حيف. قمر آريان رو در كنار همسر فقيدش٬ عبدالحسين زرين كوب شناختم. اولين بار وقتي در كوچه رندان رو خوندم تا مدت ها ، خواب حافظ و صحنه هايي كه نوشته زرين‌كوب برام ساخته بود رو ميديدم. قمرآريان كه خودش هم از محققين برجسته ادبيات كشورمون بود و دكتراي ادبيات داشت به نظرم هميشه يه تكيه گاه خيلي محكم و قوي براي زرين‌كوب بوده كه  استاد  زرين‌كوب تونسته به اين گستردگي٬ تحقيقات و نوشته داشته باشه. روحش شاد.

ديگه جونم براتون بگه همچنان روزي ۱۲ تا ۱۳ ساعت در روز كار ميكنم ، فيلم زياد ديدم. كتاب هم زياد خوندم. حالا ميام كم كمك براتون تعريف ميكنم.

ما خوبيم. خدارو شكر.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت توسط محبوبه|

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من

.......

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
روشن‎ترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من

.......

ای تکیه‎گاه و پناه
غمگین‎ترین لحظه‎های کنون بی‎نگاهت تهی مانده از نور
 .......

آنجا بگو تا کدامین ستاره است
که شب‎فروز تو خورشید پاره است؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت توسط محبوبه|

ســــــــــــــــــــلام همه دوســـــــتاي گلم. سال نوتون مبارك باشه. صد سال به اين سال ها. ايشالا سال خوبي داشته باشيد و .... هزارن شاخه گل تقديم محبت و دوستي شما. شاد باشيد

روز اول عيد ديدني رفتيم خونه عموي عسل كه الان بزرگ فاميلشون هستند و نفري ۵۰ تومن هم عيدي گرفتيم كه حسابي چسبيد. ناهار خونه مامانم اينا بوديم٬ بعدش رفتيم خونه خاله ام بعدش خونه عمه ام٬ بعدش خونه دايي ام و شب هم فرحزاد شام خورديم كه بسي خوش گذشت. فرداش هم رفتيم خونه خاله عسل و بعدش خونه يكي از دوستاش و اين همه عيد ديدني ما بود متاسفانه. هر چي هم سعي كرديم چند جاي ديگه پيدا كنيم بريم مهموني٬ نشد كه نشد. اين بود كه باقي اوقات ما به شهر گردي يا به قول عاميانه اش ولگردي گذشت. شهر كتاب مركزي رفتيم اما تاتر ها كه اجرايي نداشتند٬ سينماها كه گرون شدند پارك ها هم نميشد رفت چون هوا سرد بود. اما باز خوش بوديم٬ خوبي اين چند روز اين بود كه همه اش منو عسل با هم بوديم٬ بعد از اين چند ماه كه بعد از كار زياد٬ خسته ميرسيديم خونه و فقط ميخوابيديم٬ تونستيم چند روزي رو كامل با هم باشيم. خدا رو شكر

بليط سينما از ۴۰۰۰ تومن به ۵۲۵۰ رسيده ولي علي رغم اين تورم فزاينده٬ رفتيم فيلم گشت ارشاد رو ديديم. يه توصيه دوستانه: با بچه اين فيلم رو نبينيد چون به شدت آدم هاي قصه اش بي ادبند. تكه كلام حميد فرخ نژاد توي اين فيلم "سگ تو روحت" بود. به نظر من كه اين فيلم هيچ حرفي براي گفتن نداشت .يه فيلم متوسط كه براي خندوندن مخاطبش يه جاهايي به هجو زده بود.

مدتيه سر درد مزمني دارم ديگه رفته رو اعصابم. يه جوري سرم درد ميگيره كه ديدم مختل ميشه. دكتر خوب سراغ دارين؟ 

دوستون دارم هوار تااااااااااااااااااا

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت توسط محبوبه|

عاشق گل و گیاهم. همیشه خیلی دوست داشتم که توی خونه ام کلی گیاه پرورش بدم. توی محل کار که گلدون هام معروفن. اول صبح که میرسم سر کار بعد از اینکه دستامو شستم اولین کارم اینه که به گلدونم برسم، آبی بهش بدم یا برگ هاش رو نوازش کنم. گلدون خوشگلم هم در جواب توجه های من خیلی شادابه. این جمعه آخر سال با عسل رفتیم گل فروشی سر جهان کودک(تقاطع افریقا) و مقدار زیادی گلدون خریدیم. سه تا سنبل هم گرفتیم که تا عید داشته باشیم و خونه بزرگتر ها که میریم، سنبل ببریم. فردا حتمایه عکس ازشون میذارم تا یادگار بمونه.و در ضمن عسل موقع خواستگاری به جای دسته گل به اصرار من یه تراریوم آورد که متاسفنه خیلی زود خراب شد و از بین رفت. به گلفرشی که ازش گرفته بود که گفتم، گفت برش گردون درستش میکنم. تقریبا سه هفته بعد از عقدمون ما تراریوم رو دادیم به گل فروشه که درستش کنه اما هم ما برقول بودیم هم اون گل فروش تا اینکه بالاخره یه تریروم دیگه به جای اون به ما داد و الان من یک آدم تراریوم دار خیلی خوشبختم.... اینقدر دوستش دارم که نگو. تا حالا کلی باهاش حرف زدم

بعدش هم رفتیم و از شهر کتاب مرکزی مقدار زیادی کتاب خرید کردیم. گفتم که 10 درصد تخفیف داشتن.

راستی رفتم خیابون بهار و برای دخترم لباس خریدم. یه کاپشن، یه شلوار، یه پیرهن و دو دست لباس توی خونه. امیدوارم لباس ها اندازه اش باشه و به موقع هم به دستش برسه. 150 تومن عیدی گرفتم، به تساوی برای سه تا بچه ام هر کدوم 50 تومن تقسیم کردم و فرستادم . بعد دیدم انگار اسرا یه چیز دیگه است و رفتم کلی براش خرید کردم یه کم دلم آروم شد. عسل میگه تو بین بچه هات فرق میذاری و به دخترت بیشتر توجه میکنی. ولی همه اش پیش خودم میگم تون آخه همه اش 4 سالشه و حقشه بهش توجه بیشتری بشه.انگار واقعا دختری ام من.

انگار داره بهار میاد. اینو سبزه ای که گذاشتم و سنبلی که داره گل میده بهم نشون داده. دلم میخواد در این مدت استراحت کنم و با عسل یه کم با هم باشیم. توی این مدت اینقدر هر دو سرگرم کار زیاد و طولانی مدت بودیم که واقعا از هم دور شدیم. 

دلم برای مامانم هم خیلی زیاد تنگ شده. دیروز دیدمش ولی امروز که با هم حرف میزدیم داشت اشکم در می اومد.برای بابام هم همین طور. دوز لوسی خونم چسبیده به سقف انگار

دلم تاتر میخواد و سینما و فیلم خوب و کتاب و عطر عود. راستی عود ثروت بهم دادن، بسوزونم بلکم بیشتر بتونم به بچه هام برسم

شاد باشید همگی دوستای خوبی که اینجا دارم

لبخند عزیزم شاد باشی و سلامت و آقا پسر گلت هم به سلامتی در سال جدید توی بغلت آروم بگیره؛بهار عزیزم، امیدوارم سال پیش رو برات سال خوشی باشه؛ فیونای گلم امیدوارم سالی که داره میاد برات نشاط و برای مادرت سلامتی داشته باشه؛ سنی عزیزم دستت بهتره؟ عمه بودن حسابی بهت میاد.امیدوارم همیشه شاد باشی؛ غزل عزیزم سال نو امیدوارم برات سالی پر از موفقیت باشه؛ آیلا عزیزم ایشالا 12 اردیبهشتی که میاد روز استاد رو بهت تبریک بگم سال نوت مبارک گلم؛ مغازه دار بسیار مهربونم امیدوارم غم و غصه های امسالت در لحظه تحویل سال به شادی در سال جدید تبدیل بشه برات؛باتومهتاب عزیز امیدوارم امسال هم در کارت موفق باشی هم به رکورد 100 سفرت حداقل 12 تا نزیدک تر بشی؛ شادمانه عزیز قولی داده بودم که شرمنده ات شدم. ایشالا در سال جدید بتونم به قولم عمل کنم و امانتی ها رو بهت برگردونم. سال پر باری رو برات آرزومندم. هویت بسیار بزرگوار ، سال پر برکتی رو برات آرزو میکنم. شنگ عزیز دوستت دارم همچنان و عیدت مبارک. کاکه جان گلم، در کنار دارکوبی گل ایشالا تعطیلات خوبی رو سپری کنی. سال نوو هر دوتون مبارک. امیر خان عیدت مبارک. ایشالا صد سال به این سال ها. لو باتری عزیزم، قول دادی! یادت باشه که امسال برات سال خوبی خواهد بود. بهترین شادی ها رو برات آرزومندم. صبای گلم، عروس خوشگلم سال نوی امسال حسابی سرت شلوغه. تبریکات ویژه منو عسل رو بابت هم عید هم پیوند آسمونیتون پذیرا باشید. شاد باشید. برای دخترم، مثل اینکه داره عید بهت خوش میگذره، ایشالا همیشه بخندی دوست خوبم. و سارا بانوی بسیار عزیزم، خیلی دلم برات تنگ شده، کاش واسه عید یه چیزی بنویسی. عزیزم عیدت مبارک. بانوی عزیزم سال نوتون مبارکا باشه. شما هم اولین سالی که با همسزتون سر سفره هفت سین تو خونه خودتون هستید نه؟ عید هر دوتون مبارکا باشه. نوید خان گل شما گل سر سبد این مجازستانی، عیدت مبارک باشه آقا، ایشالا صد سال به این سال ها

بعدا نوشت با کلی شرمندگی از حواس پرتی : حسین خان گل گلاب، شما همیشه تو قلب ما جا داری، سال نوت  مبارک باشه، ایشالا امسال یه کتاب داستان کوتاه ازت چاپ شه بخونیم پز بدیم

خلاصه همه دوستای عزیزی که اینجا دارم و خیلی چیزا از تون یاد گرفتم و اوقات خوبی با نوشته هاتون داشتم، بهترین آرزو ها رو براتون دارم. شاد باشید و سلامت. دوستتون دارم


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت توسط محبوبه|

- از پروژه شنای طول خلیج فارس چیزی شنیدید؟ محمد کبادی رو میشناسید؟  یه شناگر 33 ساله تهرانیه  که ساحل خلیج فارس رو به طول بیش از 1000 کیلومتر از جزیره هرمز تا ساحل اروند کنار شنای آبهای آزاد کرده و امروز قراره این رکورد بی سابقه طی مراسمی در کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه. آقای کبادی حسابی خوشحالم براتون. همت بالای شما رو تحسین میکنم٬ تبریکات ویژه من رو پذیرید. امیدوارم تنت نیازمند طیبان نگردد. همیشه شاد باشی قهرمان

- کافه اوریانت رو میشناسید؟ یه کافه شیرینی فروشی در اول خیابون مفتح که یه آقای ارمنی با خانواده اش اونجا رو میگردونه. اگر دوست دارید طعم قهوه اصیل رو بچشید٬ حتما یه سری به اونجا بزنید. یه شکلات هایی هم داره که با پوست پرتقال درست میکنند و واقعا طعمش خاصه. اینقدر که بارها شده فقط میرم تا اونجا که از اون شکلات ها بگیرم. البته یه کم گرونه. یه بسته شاید نیم کیلویی رو میشه به ۶هزار تومن خرید. شیرینی ها و نون های خیلی خوشمزه ای هم داره که به سختی میشه از اونجا دست خالی بیون اومد. حالا همه اینا رو گفتم که بگم:  رفتیم فیلم "چیزهایی هست که نمیدانی" رو دیدیم. یه نماهایی از این فیلم در این کافه گرفته شده. فیلم بدی نبود.  همین. البته من از این تعلیق و روند کش دار فیلم هایی ایرانی که در این فیلم بارز بود متنفرم. 

- کتاب خائن بی گناه رو بخونید. پیشنهاد مینمایم.

- راستی جسارتا ببخشیدا عذر خواهی.... شب عید چقدر به فکر بچه های یتیم هستید

-  بعدا نوشت:  شهر کتاب مرکزی (همون که در خیابون شریعتب کمی بالاتر از تقاطع تخت طاووسه) تا 5 فروردین کتاب هاش رو داره با 10 درصد تخفیف ارائه میکنه. فرصت خوبیه. از دست ندیدش.

ته نوشت:  بحثی رو مطرح کرده بودم در مورد ملک پدر یکی از دوستانم که با تو مهتاب عزیز به اون از یه زاویه دیگه نگاه کرده بود. هر چند کاملا معتقدم که نگاه اون هم میتونه درست باشه اما در این یه مورد خاص مطمئنم که باتومهتاب عزیز چیزهایی هست که نمیدونه. چیزهای دیگه ای نوشتم در ادامه مطلب که اگر دوست داشتید٬ بخونید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت توسط محبوبه|

انگار یه مادر بزرگ مهربون رو از دست داده باشم. سیمین داشنور جزو معدود نویسندگانی بود که نوشته هاش رو دوست داشتم و بر خلاف عقیده خیلی ها بسیار بالاتر از جلال آل احمد در نوسندگی و ترجمه کتاب ایستاده بود. خیلی دردم اومد که شنیدم دیروز از دنیا رفت...... سیمین عزیز بلند مرتبه باشد جایگاهت در نزد عرش الهی

روزنامه شرق بعد از بردن جایزه اسکار  توسط "اسکر فرادی" ، یه ویژه نامه چاپ کرد که توی اون خیلی از هنرمندها در هر صنفی در مورد اسکار بردن جدایی نوشته بودن ... ذهن که مریض باشه حتی در این شادی بزرگ هم دست از سر ملت بر نمیداره..... یه نویسنده ناعزیز، ماجرای اسکار گرفتن آقای فرهادی رو این جوری پازل چینی کرده بود که : آقای شمقدری و باقی اهالی سینما به عمد فیلم فرهادی رو در ابتدای مراحل ساختش بلوکه کردن و مجوزش رو لغو کردن که این بشه یه بهونه سیاسی که فیلم آقای فرهادی در مجامع بین المللی مطرح بشه و جایزه ببره.... و بعد از کلی آسمون ریسمون بافتن، ماجرای بردن اسکار رو یه دسیسه سیاسی میدونست که پشت پرده اش آقای فرهادی و مسوئلین سینمایی کشور قرار دارن.... نقاب فرهنگ و روشنفکری که معمولا به صورت نویسنده هاست هم مانع بیرون ریزی تراوشات یه ذهن مریض نخواهد شد.......

دیشب midnight in paris رو دیدم. چقدر پاریس شهر قشنگشه و چه خوب در این فیلم به تصویر کشیده شده و من بیشتر و بیشتر عاشق paris(شما به لهجه فرانسوی بخون پَقی) شدم. و بیشتر و بیشتر عاشق خود زبان فرانسه. و حالا که رقیب جدایی رو  دیدم واقعا حق میدم که اسکار حق فرهادی بود...

دوستی دارم که همراه خانواده اش مدتیه درگیر ماجراهای حقوقی پیچیده ای شده. پدرش 40 سال پیش یه خونه رو قولنامه ای از یکی میخره و بعد طرف میمیره و اجل مهلتس نمیده که خونه رو سند بزنه و چون فرزندی هم نداشته، پدر این دوست ما نمیره دنبال سند زدن به نام خودش و فقط یه قولنامه براش میمونه. چند سال پیش برادر زاده های اون متوفی سند رو میکنن و بر علیه اینا شکایت، که ملک ما رو تصرف کردن.... چند وقتی درگیر دادگاه و وکیل بود تا شاید بتونن خونه رو نگه دارن اما نشد. پدر و مادرش در سن 70 سالگی بدون سر پناه موندن.... پدره سکته مغزی کرده و مادره سکته قلبی... از دیروز هر وقت یاد این ماجرا می افتم تن و بدنم میلرزه..... همه اش این سوال توی ذهنم میچرخه که اون چند نفری که بر علیه اینا شکایت کردن به دروغ ادله ساختن، از عاقبت خودشون نمیترسن؟


خدایا به تمام حکمت هایی که من ازشون سر در نمیارم شکرررر

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت توسط محبوبه|

یه مدتیه بد جوری بد غذا شدم. به شدت به بوی غذاها حساسم و بوی گوشت سفید و قرمز حالم رو به هم میزنه. حالا اگر بد پخته شده باشه که دیگه کل غذا رو نمیتونم بخورم.  عوضش فقط دوست دارم سالادی بخورم که توش جوانه هم داشته باشه. به نظرم این جور موقع ها بدنم به سبزیجات بیشتر احتیاج داره...  دیشب رفتم بازار روز و کلی سبزیجات تازه خریدم و یه غذای گیاهی پختم که کلی روحم شاد شد. احساس میکنم زیاد از حد غذاهای گوشتی خوردم دلم میخواد یه مدت گیاهخواری کنم.

 البته من معتقد هستم که اگر خداچیزی رو برای بنده اش خلق کرده و از خوردن اون منعش نکرده٬ حیفه که بنده چشمش رو به اون نعمت ببنده و خودش رو محدود کنه. احساس میکنم خدا فقط این عالم رو آفریده که بنده اش از لحظه لحظه زندگی اش لذت ببره و غرق خوشی و شعف باشه. حالا این لذت میتونه در دیدن یه طلوع خورشید یا بوئیدن عطر یه گل خوشبو نهفته باشه یا در شنیدن یه موسیقی خوب یا چشیدن طعم یه خوردنی خوشمزه و به نظرم انسانی که از این قسم زندگی غافل باشه تهش فقط حسرت براش باقی میمونه.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت توسط محبوبه|

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک                          چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت توسط محبوبه|

یک هفته ای هست که نیستم. هر چی به آخر سال نزدیک میشیم کار من هم سنگین تر و مشغله ها عصبی کننده تر میشه. اما خدا رو شکر همچنان ادامه میدهیم و زنده ام ......

خبری ندارم. له له میزنم برای یک کتاب خواندن بی دغدغه. یک فیلم دیدن بدون خستگی. یک تاتر دیدن یا شنیدن یک موسیقی ناب. آرزوی محال و دوری برایم شده که در گوشه ای از خانه بشینم و در نور شمع و عطر عود یک فیلم خوب ببینم و بافتنی ام را تمام کنم. اما همه اش سر کارم و حتی وقت خوندن وبلاگ های دوستام رو هم ندارم. بدو بدو میام و یه سر میزنم و ....

تا حالا کتاب همشری رو خوندید؟ ماهیانه چاپ میشه٬ معمولا در ۲۵۰ صفحه و  الان قیمتش ۲ هزار تومنه. بخش های جالبی داره که من بیشتر سراغ داستان کوتاه های نویسنده های خارجی اش میرم. به نظرم عرصه مقایسه بسیار خوبیه برای سنجش سطح نوشته های داخلی و خارجی که اگر یادتون باشه در یک پست جداگونه مفصل در موردش نوشتم. تنها ماهنامه ای که گاهی سراغش میرم همین کتاب همشهریه.

 

- نفس های عمیق بکش.... اشک فاصله های تنهاییت را پر نخواهد کرد... اشک بریزی که چه....

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت توسط محبوبه|

یه ساعتی طول کشید تا کارهایی که تا فردا باید انجام میگرفت رو بسپرم به یکی دیگه و بزنم بیرون.

این یکی جشن رو دیگه نباید از دست میدادم. تا محل انتشارات بلخ تقریبا پرواز کردمو وقتی رسیدم نفس نفس زنان پریدم تو حیاط .... چند تا خانم خوشگل با لباس های محلی بدورد گویان به استقبال ایستاده بودند با آب و آینه و نقل و گلاب از همه پذیرایی میکردند... یه ربعی طول کشید تا برنامه شروع شد. ابتدائا با سرود ملی..... ای ایران ای مرز پر گهر..... بعد یه گروه سه نفره که روی یکی از شعرهای فردوسی با تنبور و تنبک و یه ساز ابداعی جدید به نام نگاره٬ آهنگ جالبی رو ساخته بودند٬ آغازگر برنامه های جشن شدند... بعد هم یه خانومی رزم سهراب و گردآفرید رو اجرا کرد. بعد هم استاد جنیدی شروع به صحبت کردندو بیشتر از کتاب داستان ایران گفتن و دل ما رو حسابی آب کردند و آخر این جشن هم یه شاخه گل رز به همه خانوم ها دادند. اونم با عشق و علاقه زیاد....

 حظ کافی و وافی بردیم از برنامه های جشن..... بماناد در حافظه ها که رفتیم به یک جشن باستانی......

ـــ توی جشن احساس میکردم من یه چیزی از بقیه کم دارم. مخصوصا وقتی که سرود ای ایران رو میخوندن... حس وطن دوستی و وطن پرستی که  بقیه غرق اون هستن و روراست که باشم٬ من ازش تهی شدم..... این بده؟  

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

امروز که تمام شود دقیقا یک ماه از زمان تغییرات کاری من گذشته. توی این یه ماه اتفاقات زیادی افتاد. مجبور شدم با خیلی ها بجنگم٬ خیلی ها رو از سر راهم با پررویی بردارم و خیلی ها رو بشونم سر جاشون. به یه سری ها بفهمونم این تو بمیری ها با گذشته فرق کرده و حالا اینجا یه مدل دیگه باید رفتار کنن و کارها رو اون جوری که من میگم انجام بدن. خدارو شکر مدیرهای بالا تر خیلی راضی اند و این رو برای خود یه نقطه مثبت میدونم اما این حجم کاری برای من یه کم خسته کننده شده. البته میدونم کمی که بگذره و البته بعد از عید کارها روی غلتک می افته و دیگه خیلی از اصطکاک ها تموم میشه اما کمی ناراحتم..... این حجم بالای کار و ساعت های اضافه کاری تا۱۰ شب یه کم کلافه ام کرده. تقریبا به هیچ کار دیگه ای نمیرسم و وقتی میام خونه بداخلاق و بد عنق فقط میخوابم تا فردا و یه روز دیگه. نه فرصت کتاب خوندن برام مونده نه تاتر نه سینما نه حتی دیدن یه فیلم قبل خواب. بافتنی ها گوشه اتاق بهم چشمک میزنه ولی وقتی خونه ام اینقدر خسته ام که دلم میخواد فقط چشم هام رو ببندم و هیچ کاری نکم....

ــــ فرانسه نخوندن دیگه داره دقم میشه. الان فقط بعد از ظهر پنجشنبه ها فرصت دارم برم کلاس اما با این همه خستگی فایده ای داره این زبان خوندن؟

ـــ دلم یه سفر چند ماهه میخواد به یه جای دور. گرجستان رو دوست دارم.....

ــــ حالا که سال داره تموم میشه٬ به پشت سرم که نگاه میکنم باورم نمیشه این همه اتفاق فقط توی یه سال برای من افتاده باشه...

ـــ باید با عسل برای سال بعد برنامه ریزی مفصلی کنیم...

ــــ آخر هفته بعد جشن ازدواج دختر خاله عسله. البته این دختر خاله عزیز٬ یه سالی هست که با آقای مربوطه با هم زندگی میکنند اما انگار بعد از عروسی ما اونها هم دلشون خواست که جشنی بگیرن و خودی نشون بدن. به دلیل وجود فامیل های حرف مفت زن عسل و همچنین مامانش اصلا دلم نمیخواد برم. دوست ندارم عسل هم تنها بره. از طرفی این هفته فرصت  خوبی داریم برای رفتن به سفری چهار روزه که اگر بخواهیم این جشن مسخره رو بریم باید قید این سفر رو هم بزنم که هیچ خوشایندم نیست.... خلاصه حالمان بایت این ها نیز گرفته است....

ــــ دلم یه شکلات گرم متوسط میخواد تو کافه لمیز تجریش....

ــــ عکس های عروسی رو گرفتیم. خیلی خوشگل شدن...

ـــ صبای عزیزم٬ تاه عروس دوست داشتنی و بسیار زیبا ..... قلمم ناتوان است از گفتن حسی که موقع دیدنت داشتم... چه حس خوبی برایم داشتی... ببخش که خوب نتوانستم پذیرای وجود نازنینت باشم و کمی پریشان بودم...بسیار تبریکات ویژه برای شما و همسرت که لایق بهترین هایید. بهترین ها رو برات ارزو میکنم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

قصر مه آلود یه تاتر ژاپنی بود که بسیار عالی اجرا شد و به من حسابی چسبید.

یکی از آرزوهام اینه که تاتر کشورهای مختلف رو ببینم. به نظرم یکی از جلوه های تمدن هر کشوری در تاتر اون کشور ظهور داره. و البته به نظرم باید این نمایش تمدنی رو در خود اون کشور با شرایط همون کشور دید. شرایطهای سالن های هر کشور یا بازخورد تماشاگرای تاتر هر کشوری باید متفاوت باشه و درک این شرایط از نزدیک٬ برای من در برنامه ده ساله آینده ام قرار گرفته. ایشالا.. و البته پاریس و تاترهاش رو اگر من تا سال آینده از نزدیک نبینم٬ حناق میگیرم. میگن شبی ۵۰۰ تاتر در پاریس اجرا میره. فکر کن چه هیجان انگیزه بری شبی ۵۰۰تا تاتر ببینی هیییییییییییییییییییییییییی

پرونده تاتر و فیلم فجر هم بسته شد. اینجا در روزنامه شرق یه نقد نوشته در خصوص جشنواره فیلم فجر. من که خیلی خوشم اومد. بد نیست یه نگاهی بهش بندازید.

هوای دلمان ابری است و هوای حوصله ناآفتابی...... زیبایی هست که چشمی از عشق ببخشایدم ؟؟؟؟؟ تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

دلم گرفته. هی میام اینجا و دلم میخواد یه چیزی بنویسم اما نگار مسخ شده ام و توان نوشتن برام نمونده. دچار رکود و رخوتی شده ام که نمیدونم باید باهاش چی کار کنم. دلم استخر میخواد٬ یا کوه یا یه کلاس خوب یا یه آدم مثبت و با انرژی٬ یا یه دوست خوب که بغلش کنم و دور از همه ناراحتی ها و غم ها با هم بریم خوشگذرونی. حیف!!! عوض همه اینها همه اش سر کارم...... 

 برای برادر عسل رفتن خواستگاری. همه اون بازی هایی که چند ماه پیش سر من  درآوردن٬ دارن برای اون دختر بدبخت هم بازی میکنن و تنها فرق ماجرا در اینه که عسل مثل یه مرد پشت من ایستاد و من تونستم خیلی از اونا رو تحمل کنم اما برادرش اصلا این مدلی نیست و دختر بدبخت رو دارن همه مدله میچزونن. از وقتی تعریف هنر نمایی هاشون رو شنیدم٬ اعصابم خورده. انگار اون زخم قدیمی دوباره سر باز کرده و داره اعصاب و روان منو به هم میریزه.

شما ها تا حالا خونه من اومدید؟ مامان عسل هم همین طور.تنها برادرش هم. شماها تا حالا به خونه من زنگ زدید؟ مامان عسل هم همین طور٬ تنها برادرش هم. شما ها منو خونتون دعوت کردید؟مامان عسل هم. برای من و خانواده من این رفتار غیر قابل توجیه و باور نکردنیه. شما چی؟ من انتظارم زیاده؟  طفلک عسل. بیشتر دلم برای اون میسوزه که خانواده اش دارن این مدلی رفتار میکنن.

هی روزگار قدار با او چه کردی؟ با او که بود بانوی روشن دل شیلات

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

ترکیب دو زمان رو دیدیم. کاری از گروهی فرانسوی BP Zoom. بازیگران این اجرای دو نفره برنارد جیمز کالینز، مارتز فیلیپ پاسکال بودند. 
  آقای ب. شخصی سختگیر در کت رسمی و با عینک ته استکانی است. آقای پ. اما خوب می‌بیند، در عوض خیلی دست و پا چلفتی است. آنها با هم «ب.پ. زوم» هستند.

این گروه جوایز زیادی برده از قبیل: جایزه ویژه هیأت داوران از جشنواره تئاتر کن 1998؛ برنده جایزه اول از جشنواره بین‌المللی دلقک‌ها در بارسلونا و برنده جایزه بهترین نمایش خارجی از بوینس آیرس 2009.

 بانکوک تایمز درباره نمایش ب. پ. زوم می‌نویسد: «در جایگاهی میان باستر کیتون، ژاک تاتی و مونتی پیتون‌ها قرار گرفته‌اند؛ اما بیشتر شبیه نسخه رنگی لورل و هاردی هستند! ب.پ. زوم با تکیه بر تکنیک‌های تئاتر ژست، نمایش دلقک‌ها، بازی با اشیا و شعبده، شما را در ساده‌ترین موقعیت‌ها به شاعرانه‌ترین شکل می‌خنداند».

  ما از دیدن این نمایش بسیار خندیدیم. تعامل بسیار خوب بازیگران با تماشاچیان سالن خیلی جالب و مفرح بود. اجرای جدی ای نبود اما تماشای بازی دلقک های اصیل دوست داشتنی بود.

 

اجرای موسم باد و باران رو هم دیدیم٬ باز از یه گروه فرانسوی. فکر کنم بیست دقیقه از اجرا که گذشت دیگه خوابیدم اینقدر بیخود بود این نمایش(به نظر من). نکته بسیار مسخره نمایش هم روسری زشت و بیریختی بود که بازیگر زن نمایش به سرش بسته بود.....

سینمای فجر هم با اینکه بلیط داشتیم٬ نرسیدیم برویم و از اجراها جاماندیم. گفتم خیلی دلتان نسوزد.

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

چندین تا بلیط جشنواره سینمای فجر به دستمان رسیده که از قافله فستیوال جا نمانیم و ندیده از دنیا نرویم....

بلیط چند اجرای تاتر هم که خریدم و امروز و فردایمان به سینما و تاتر و یک میهمانی پا گشا خواهد گذشت.

باشد که همیشه٬ ایام چنین به کام باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

دیروز رئیس نبود. ساعت ۲و نیم کارو جمع کردم و زدم بیرون. اینقدر حس خوبی بود اون موقع روز تو خیابون بودم که نگو. از اعصاب خوردی ای که مامان عسل برام به وجود آورد که بگذریم٬ بعد از ظهر خوبی رو گذروندم. از چند روز قبلش بلیط تاتر گرفته بودم برای دو تا اجرا:

سرود هزار افلیای عاشق و کمی بالاتر

 سرود هزار افلیای عاشق که آخرین اجراش رو امروز رفت و در کارگاه نمایش مجموعه تاتر شهر میزبان تماشاچیانش بود٬ از نوشته های قطب الدین صادقی بود و تک بازیگر. عالی بود. خیلی دوستش داشتم. داستان جنایت نسل کشی کردها در کردستان عراق. از زبان کارگردان در اینجا بخونید...

در مورد کمی بالاتر٬ هم خونده بودم٬ هم تعریف های زیادی شنیده بودم. البته خود تالار که نوئه و تازه شروع به کار کرده هم مزید بر علت بود برای خرید بلیط اجرا به ۱۷ هزار تومن. اول بیاید این نقد رو از اجرا بخونید تا منم نظرمو بگم . خوندید؟ من از این اجرا لذت کافی رو نبردم. گرفتم که نمایش قصد داشت سرگشتگی و تنهایی و فلاکت آدم امروزی و معلق بودن این آدم مدرن بین زمین و هوا و عدم تعلقش به هر چیزی رو به من نشون بده٬ اما این همه بالا و پائین رفتن آدما روی اون تاب های مکانیکی حوصله ام رو سر برد. اون رضا یزدانی هم اصلا بهم نچسبید. انگار کارگردان میخواست تاشاچی اش خیلی دلخور نباشه و خواسته یه اجرای زنده موسقی هم بهش نشون بده. خلاصه خوشمان نیامد. شما عکس های اجرا رو اینجا ببینید.

تالار حافظ اما خوب بود. چند وقت پیش که اجرایی رو در تالار مولوی نحیف و نمور میدیدم٬ (مثلا) بالابری که در اجرا ازش استفاده شد٬ چنان قژ و قژی میکردو صدا میداد که نه دیالوگ ها شنیده میشد نه موسیقی کار. اما امکانات تکنیکی تالار تازه ساز حافظ درخور تحسین بود. اگر قصد دیدن اجرا رو دارید حتما در صندلی های بالا مستقر شوید که گردن درد نگیرید. بیشتر اجرا٬ شخصیت ها در فضا معلقند و شما اگر پائین باشید چیز زیادی نمیبینید.

- لبخند بانوی عزیزم٬ از خواندن جوانه زدن ریشه زندگی ات چنان خوشحالم که انگار برای خواهر نداشته ام این معجزه رخ داده٬ بسیار خوشحالم . تبریکات ویژه من رو بپذیر.

- سیندرلای عزیزم وبلاگت رو گم کردم میشه یه نظر با آدرس برام بذاری؟؟؟ ممنونتم.

- صبا جان منتظر بودم٬ ببینمت. کجایی نو عروس بانو؟

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

رفتم آرایشگاه٬ موهامو شرابی رنگ کردم٬ یه کم مدلشو عوض کردم٬ صورتمو وکس کردمو ابروهامو رنگ کردم و مرتبشون کردم. اومدم خونه هی جلوی عسل قیافه میگیرم و در جواب فقط میشنوم : چرا اینقدر دیر کردی؟؟؟؟ . یعنی آقا اصلا نفهمید که من این همه تغییر کردم.

واقعا این مردا عجب موجوداتی هستند؟

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

قرار بود الان ما بندعباس باشیم و بریم هرمز. شنیدید یه قایق با ۲۲ نفر سرنشین بین هرمز و بندرعباس غرق شده و ۱۶ نفر از دنیا رفتند؟ یعنی قرار بود ما هم بین اونا باشیم ولی نیستیم. بگم خدایا شکرت که بین غرق شده ها نیستیم؟  از دیشب مدام کابوس دارم ....

چند وقت پیش از شهر کتاب مرکزی یه پازل سه بعدی خریدیم که دیشب تا دیر وقت نشستیم و درستش کردیم. شده این. اینم سایت شرکت سازندش و اینم نمایش محصولی که ما خریدیم در خود سایت. چقدر درست کردنش لذت بخش بود. شما هم امتحان کنید.  راستی قیمتش ۱۶ هزار تومن بود.

امروز روز آخریه که میشه از سایت فروش آنلاین بلیط تاتر٬ برای جشنواره فجر٬ بلیط رزور کنید. پیشنهاد من اجرارهای خارجیه چون دیگه گیرتون نمیاد. من سه تا اجرا رو رزرو کردم. ممنون دوست خوبم که یادآوری کردی.

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

چند وقت پیش علائمی داشتم که دکتر بهم یه آزمایش داد و بعد ۲۰ روز که جوابش رو براش بردم٬ تازه فهمیدم تست سرطان بوده. خدارو شکر جوابش منفی بود اما از اون روز همه اش دارم به این فکر میکنم اگر سرطان داشتم٬ الان اوضاعم چه مدلی بود. عسل چی؟ مامانم و خانواده ام چه حالی داشتند؟ باید شکر گذار باشم که سالمم و مشکلی ندارم. نه؟؟؟؟؟ حتما. احساس خلا میکنم. یه جور رهایی. انگار یه چیزی ته دلم مونده که باید با خدا حلش کنم......

هوای حوصله ام بسی ابری است....

فیونا جان دیروز با عسل رفتیم شهر کتاب مرکزی و از اون خونه سازی ها خریدیم. خیلی قشنگه. ممنونم بانو جان که معرفی کردیشون. تنها مسئله هیجان انگیز و روحیه بخش من فعلا ساختن اون خونه است.

دچار بی حرفی ام.

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت توسط محبوبه|

بلا نازل شد و نقل و انتقالات انجام گرفت.

یه بخش بلبشو و بی درو پیکرو شلوغ رو باید سامون بدم و سریع هم باید این اتفاق بیافته. با خیلی از تنبلی ها باید بجنگم که این کارو برام خیلی سخت میکنه . میدونم دیگه آرامش قبلی رو ندارم و باید یه فکر اساسی بکنم. خلاصه....... دلمان گرفته اساسی.....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت توسط محبوبه|

سفر شمال جز آخرش که من سردرد بدی گرفتم٬ خیلی خوب بود و انرژی گرفتیم حساااااااااااااابی.از درخت های باغ  کلی نارنج چیدیم و آبشان را گرفتیم  که ره آورد این سفرمان باشد برای مامان ها و خانواده هایمان. عسل برای آتش هیزم جمع میکرد و آتش درون کلبه هرچند بو داشت اما مزه سفر زمستانی به شمال به همون آتیشیه که روشن میشه. خدا رو شکر رفتیم چند روزی انرژی جمع کردیم برای امورات دنیوی.

قبل از رفتن به من مژده که چه عرض کنم٬ خبر بدی دادند در مورد نقل و انتقالات کاری ام٬ که اصلا به مذاقم خوش نمی آید و بسیار برایم نچسب است. هر چند کار جدید عایدی بیشتری برایم دارد اما چندین برابر استرس دارد و کار مضاعف. ترجیح میدهم در همین کار فعلی ام بمانم..... هرچند کسی از من نظر نخواسته. هنوز کسی از تاریخ این نقل و انتقالات خبر ندارد اما هولش بد جوری به دلم چنگ میزند و بد جور اوضاع روحی ام را به هم ریخته.

  راستی یک فیلم بسیار بسیار بد دیدم به نام ارتباط خانوادگی. تقلید ناشیانه و بسیار بد از فیلم خوبی به نام "همه چیز خوبه". از این فیلم های مزخرفی بود که به نظرم حتی به درد فیلم هایی که عصر های جمعه پخش میکنند هم نمیخورد. فقط به این بهانه تا ته فیلم از سینما بیرون نیومدم که ببینم کارگردان و نویسنده٬ فضاحت این کپی مسخره رو تا کجا میخواند ادامه بدند. خلاصه وقت نذارید برید ببینید که مثل من پشیمون میشید. منم گول چهره نصیریان توی فیلم رو خوردم ......

همین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت توسط محبوبه|

این چند روز تعطیلی را میرویم سفر.... شمال. دوتایی و عاری از هرگونه مظاهر تمدن مثل اینترنت و تلفن و مزخرفات ديگر.  امید است خوش بگذرد و جلایی یابند این ریه های طفلکمان...

راستی میگن یه سری محقق نشستند و بر مبنای ساختار "دي ان اي" موجود در ژن هر انساني٬‌موزيكي خلق نموده اند كه براي همون آدم قابل توجه و آرامش بخشه، حدود ۵۰۰ يورو هم براي هر متقاضي آب ميخورد اين موسيقي اگر ساخته شود. نمونه  هاي جالبي گذاشته در اين سايت و يك سري توضيحات. جالب بودند براي من....  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت توسط محبوبه|

«فكر مي كنم كه پتو، عاشقانه ترين شيئ دنياست. اين طور كه
مي چسبد به تن آدم. اين طور كه خم و تا ميگيرد به خودش تا
زيرو روي تن بي حس و حال، همان شكلي شود كه بايد. گرم
مي كند. نرم است و حرف هم نمي زند. پس عاشقانه ترين هديه ي
دنيا همين پتوست كه حتا از خود آدم هم ديگري را بهتر بغل
مي كند. حالا اين پتو براي تو. براي وقت هايي كه من نيستم.. براي
هميشه ي زندگي ات.»

داستان عروسک ساز- مریم صابری-  صفحه ۸۲

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت توسط محبوبه|

چند پست قبلی داد و فغان نموده بودیم که داستان ایرانی خوب گیر نمی آید اما قانون جذب یکی رو برام فرستاد تا ثابت کنه همیشه استثنایی وجود داره. از وبلاگ مغولستان خارجی به لینک داستان عروسک ساز خانوم صابری رسیدم و حالا که مبلغ ناقابلی رو به حسابشون ریختم٬ میتونم با خیال راحت درباره داستانشون بنویسم. به نظرم یکی از نمونه های بسیار خوب داستان نویسی ایرانیه. کاملا صبور٬ مشغولیات ذهنی یه دختر ۱۶ ساله رو میریزه روی دایره و اینقدر ماهرانه و ظربف٬ جزئیات رو کنار هم چیده که از خوندنش لذت کافی و وافی بردم.

 همیشه از خوندن داستان های ترجمه شده این حس رو داشتم که٬ یه واسطه بین من و نویسنده اصلی اثر قرار گرفته و در واقع من اصل اثر رو به زبان خودش و با همه واژگان های انحصاری خود نویسنده درک نکردم٬ اما در عروسک ساز که یه داستان وطنی پرداخته شده و زیباست٬ غرق این حس بودم که میشه یه داستان ایرانی خوب رو با همه آنچه نویسنده اصلی اثر توی ذهنش بوده٬ مطالعه کرد و حسابی لذت بود. 

 خانم مریم صابری ........مچکرم.

 

بعدا نوشت:   به جهت تنویر افکار عمومی مینویسم که: من با انتشار الکترونیکی کتاب هایی که به چاپ رسیده اند و در بازار موجودند به شدت مخالفم. حتی اگر کتابی رو هم از اینترنت دانلود کرده باشم٬ حتما یه نسخه اش رو خریدم. مثلا کتاب میرا یا دنیای سوفی.... به نظرم خیلی نامردیه٬ کتابی که کلی براش زحمت کشیدند و چاپش کردند رو ٬ ناجوانمردانه دانلود کنی و ازش لذت ببری و یا چیزی یاد بگیری و در نهایت٬ هیچ عایدی ای به نوسنده و انتشاراتش نرسه. به نظرم مصداق کامل مال حروم وارد زندگی کردن همینه.

لینک داستان عروسک ساز رو برای این گذاشتم که این کتاب از سال ۸۷ منتظر مجوز انتشار مونده بوده و نهایتا هم بهش این مجوز براش صادر نمیشه که تصمیم به انتشار نسخه الکترونیکیه اون میکنند و از هر خواننده٬ میخوان که مبلغی به حساب نویسنده بریزه. انتشار اینگونه کتاب هایی که در فضای فعلی امکان چاپ نداره٬ میتونه کمک زیادی به داستان نویسی جسور این مملکت بکنه. امیدوارم اگر کتاب رو دانلود کردید٬ حواستون به سهم نویسنده اون هم  باشه . شاد باشید

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت توسط محبوبه|


آخرين مطالب
» سفر ناتمام
» نمايشگاه كتاب
»
» نمایشگاه کتاب
» اندر حكايات من و نادر ابراهيمي و خسرو شكيبايي
» روز جهاني كتاب
» يك سال در ميان ايرانيان
»
» تعطيلات عيد ما چگونه گذشت؟
» من و همه گلدون هام


Design By : Pichak